چیزی ندارم بگم جز آرزوی توفیق و سلامتی فقط دوستان روز جمعه و دعای ظهور برا آقامون فراموش نشه دوستون دارم از راه دور بای

چقد سخته وقتی ازت میپرسه “ناراحت شدی ؟”
اشک از چشات بریزه و بگی اشکال نداره …
.
.
می روم اما چمدانم را نمی برم …
سنگین است روزهایی که بی تو زندگی کرده ام !
.
.
نقش درخت خشک را بازی می کنم ، نمی دانم باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن ؟
.
.
مسافر بی بدرقه من
اینقدر بی صدا رفتی که از وداع جا ماندم ، باز به غیرت چشمانم که آبی پشت سرت ریختند !
برچسب:
نویسنده: رضا شوقی زاده & فاطمه بزی